|
گلسای عزیز،
با
اسم
زیبا و پر معنای فارسی صدایت میزنم که نموداری از معنویات است،
تا
نام انتصابی
کانادایی ات که از مادیات میگوید. تو خطابت میکنم، چون با
همزبان احساس نزدیکی بیشتری میکنم. ترا مخاطب قرار میدهم ولی
مهاجران و پناهجویان گریخته از جنگ، استبداد، فقر و بحران را
در ذهن دارم. بدون آنکه شهروندان دیگر را از یاد برده باشم که
امروز همگی در معرض خطر ساده لوحی، جهالت، عوامفریبی، اخبار و
اطلاعات جعلی قرار گرفته ایم.
.jpg)
قصد داشتم که با نامه ای سرگشاده منظور خود را با شما در میان
بگذارم که به دلایلی که به تدریج درمیان خواهم گذاشت، نامه به
دل نوشته هایی مبدل گردید.
من مسن تر از امروز شما بودم که کانادا را به خاطر ارزش هایی
که حتی در کشور فرانسه، محل تحصیل نیافتم، برای زندگی گزیدم.
آخرین عضو یک خانواده پر جمعیت هفت برادر و دو خواهر برای
دیدار عزیزان به مدت دو هفته، چند سالی زودتر از خانواده شما
به کانادا آمدم. نمیدانستم که آنچه را که خانواده در قانع
کردنم نسبت به ترک ایران آغاز کرده بود، باربر رنگین پوست و
افسر مهاجرت در فرودگاه تورنتو در یک نگاه و چند کلام به پایان
خواهند رساند.
سه سال طول کشید، تا آرام آرام با آگاهی و زمان کافی برای
ارزیابی آنچه را که میبایست از دست داد، برای دستیابی به آنچه
که برای انسان، بدون آن زندگی ارزش زیستن را ندارد، نهال را جا
به جا و خاک به خاک کردم. دموکراسی، آزادی، قانونمندی، و بخصوص
آزادی بیان که بدون آنها، دستیابی به عدالت، هر چقدر نسبی،
ناممکن است، برای امثال من بیشتر از شما و آنهاییکه در این
کشور چشم به جهان گشوده اند ارزش و معنا دارد.
با دلی پر از اندوه و دست هایی لرزان تر از هر زمان دیگر این
کلمات را بر کاغذ میاورم، مبادا کلمه ای را به قلم آورم که
برنجاند و باعث سوء تفاهم گردد. نسرین ستوده، استوره انسانیت و
مقاومت، زنی که مانند من و شما و میلیون ها ایرانی دیگر
مردمانش را تنها نگذاشت، ماند، تا ملتی را دوباره آزاد ببیند،
اخیرن با
کلماتی
ساده و مختصر، حرف دل من و چه بسا هزاران انسان دیگر را بر
زبان آورد.
که ما امروز، اگر در غم قربانیان یهودی حمله هولناک اکتبر
حماس، و یا غم قربانیان فلسطینی ناامید، آواره، بی پناه، تشنه
و گرسنه از حملات ناجوانمردانه ارتش اسراییل، سخنی بر زبان
میاوریم، قصد نداریم که، در کنار دولتمردان آمریکایی، انگلیسی،
اسرائیلی و یا در کنار جمهوری اسلامی، حزب الله و یا حماس قرار
بگیریم. اگر در آنها حسن نیتی وجود داشت، این مردمان هیچوقت در
مقابل یکدیگر، و جهانیان، بعد از صد سال، در مقابل فجایعی که
هر بار بر هولناکی اش افزوده میگردد، قرار نمیگرفتند.
با شما موافقم که کانادای امروز ما با کانادای دیروز فرق بسیار
کرده است. کانادایی که من را پذیرفت، کلاه خود سربازانش آبی
رنگ بودند، مردمانش مظهر صمیمیت و انساندوستی و رهبرانش شهامت
آنرا داشتند، زمانی که خودشان تشخیص میدهند، نه بگویند و راه
خود را دنبال کنند. اگر کانادای امروز ما، آنی نیست که شما در
کودکی و من در د.وران پختگی با آن آشنا شدیم، گناهش به گردن
من، شما و هزاران مهاجر و رهبرانیست، که در پاسداری از ارزش
های کانادایی ناموفق بوده ایم.
چه خوب که سخنان گوهر بار سعدی را در پارلمان انتاریو بر زبان
آوردی. باشد گوشی تا بشنود که بنی آدم اعضای یکدیگرند.
من در کانادا، سرزمینی که با گذشت زمان کمتر به شهروندی آن
افتخار میکنم، سخنان
مولانا جلاالدین رومی،
بزرگ اندیش هشت قرن پیش را با پوست و گوشت استخوان تجربه کرده
ام. از هر آنچه که شاید روزی انسان ها را جهت برپایی تمدن های
بزرگ متحد، همگام و همصدا میساخت، ولی متاسفانه امروز باعث
تفرقه، رودرویی، شکاف و نابودی بشریت شده اند، رهایی یافته ام.
نه ملیت، نه مذهب، نه پرچم، نه فرهنگ، نه زبان، ونه جنسیت، بشر
را تعریف نمیکند که به قول
رومی،
"
نه ترسا نه یهودم من، نه گبرم نه مسلمانم، نه شرقیم نه غربیم
نه بریم نه بحریم، نه از کان طبیعیم، نه از افلاک گردانم" که
من فقط و فقط یک انسانم.
ترجیح میدهم که دست هایم را برای دستگیری نیازمندی خالی نگاه
دارم تا پرچمی را در دست بگیرم. ترجیح میدهم که بر احساسات خود
غلبه کرده، سکوت اختیار کنم و فقط برای گفتن از صلح،
انساندوستی، برابری و برادری، لب به سخن بگشایم.
در دوره جنبش زن، زندگی، آزادی، این نامه، درد دلیست با یک زن
ایرانی-کانادایی، که هیچوقت در کوچه های شهرهای ایران ندوید،
با مردمان خونگرم و مهمان نوازش بر سر سفره ای پر از صفا و
صمیمیت ننشست، کویر بی پایان و کوه های سر به فلک کشیده اش را
از نزدیک ندید.
جای تعجبی هم نیست که امروز به تکه
پارچه
رنگ شده ای، دل خوش کند، به آن فخر فروشد و آنرا معیار ارزیابی
این و آن کند.
نحوه عمل شما به عنوان یک نماینده منتخب مردم، با کاوه شهروز،
سخنان شما در
پارلمان
در رابطه با تظاهر کنندگانی که بسیاری از آنها از فاصله دور
شاهد زنده به گور شدن اقوام خود هستند، برخوردتان با یک
نماینده منتخب مردم که مانند شما نمیاندیشد، زنگ های خطر را از
هر زمان بیشتر در گوش های من به صدا درمیاورند.
پرخاش، توهین، تهمت، افترا، خشم، کینه نفرت میتوانند همچون
اسلحه برای سرکوب دیگرات مورد استفاده قرار بگیرند. با هر نیتی
که از آنها استفاده گردد، جز تخریب حاصلی ندارند.
آیا جای سئوال نیست که در اکثر بحران های جهانی، رد پای کسانی
دیده میشود که هم بحران آفرینند و هم سازندگان اسلحه هایی که
بدون آنها چنین کشتار هایی نمیتوانست صورت بگیرد؛ جای سئوال
نیست، که چرا کانادا چنین سیاست هایی را دنبال میکند؟
باعث تاسف بیشتری خواهد بود، اگر ما شهروندان کانادایی، بخصوص
شما سیاستمداران، راه حل را در جانبداری بدانیم، که در کشوری
چند فرهنگی، روغن به آتش ریختن، وحاصلش تظاهرات و رودررویی
هایی میباشد که شما آنها را محکوم میکنی.
تشویق شما به حمل
پرچم
اسرائیل در تظاهرات ایرانیان، و یا تقاضای شما برای
حذف
نماینده منتخب مردم از پارلمان را نمیدانم چگونه تعبیر کنم،
بدون آنکه من و شما، دو شهروند کانادایی ایرانی تبار را در
مقابل هم قرار دهد. من دشمن دشمن خود را دوست نمیدانم. من هم
سرنگونی جمهوری اسلامی را لازم میدانم ولی نه با زیر پا گذاشتن
اصول و ارزش ها. برای من پاسداری از اصول و ارزش ها بیشتر از
رفع مشکلات اهمیت دارند، که ارزش ها اتحاد و مشکلات تفرقه
بوجود میاورند.
نمیدانم که چرا میان کسانی که دارای یک هدف مشترک میباشند و
در درجه اول میبایست حفاظت از آزادی، دموکراسی، حقوق بشر و
آنهم برای همه باشد، میبایست این اختلاف نظر ها و سوء تفاهم ها
وجود داشته باشد.
حرف های بیشتری دارم، بخصوص در رابطه با نامزدی کاوه شهروز در
منطقه ای که مجید جوهری نماینده آن است، و دوستانی که شما را
احاطه کرده اند که به درمیان گذاشتن آنها ادامه خواهم داد. این
بخش را با حرف اول و آخر خودم از زبان نسرین ستوده به پایان
میرسانم.
"ما
جنگ را با هیچ نامی نمی خواهیم" و نباید ویرانی، شکنجه و کشتار
ده ها هزار مردم بیگناه را تحت عنوان حق دفاع از خود
بپذیریم.

ویدئو |