|
از چه زمانی استراتژی «شخصمحوری» بر «ساختارگرایی» پیشی گرفت
و منجر به دوقطبی شدن شدید فضای سیاسی (بهویژه در دیاسپورا)
شد؟ بر اساس شواهد میدانی و تحولات رسانهای، این شکاف را
میتوان در سه مقطع کلیدی ردیابی کرد:

۱-
آغاز جدی: دیماه
۱۳۹۶(دسامبر ۲۰۱۷) -
شعار «رضا شاه، روحت شاد»
نقطه بازگشت و احیای علنی شکاف زمانی زده شد که در اعتراضات
دی
۹۶،
نام خاندان پهلوی دوباره در داخل ایران شنیده شد. این اتفاق،
جریانات سنتیِ طرفدار پادشاهی را در خارج از کشور از حالت
انفعال خارج کرد و پروژهی «بازگشت» را از یک رؤیا به یک دستور
کار سیاسی تبدیل نمود. از این تاریخ، شکاف بین جمهوریخواهان
سنتی و پادشاهیخواهان دوباره دهان باز کرد.
۲-
نقطه
عطف و شکاف عمیق: ائتلاف
«جورجتاون»
(واشنگتن) (فوریه
۲۰۲۳)
بسیاری از تحلیلگران، اوجِ این شکاف را پس از انقلاب مهسا
(زن، زندگی، آزادی) میدانند. در حالی که در ابتدای اعتراضات
(پاییز
۲۰۲۲)
نوعی همدلی ملی وجود داشت، نشست
جورجتاون در فوریه
۲۰۲۳ (اسفند
۱۴۰۱)
و به دنبال آن انتشار
«منشورِ همبستگی»، آغازگر یک بحران بزرگ بود:
(ویدئو کامل)
(متن کامل منشور همبستگی)
تلاش برای انتصاب: حامیان رضا پهلوی با راهاندازی
کارزار
«من
وکالت میدهم»، سعی کردند جایگاه او را به عنوان «تنها
نماینده» تثبیت کنند. منتقدان آنر «تمرکز قدرت» یا «شخص محوری»
تعبیر کردند در صورتیکه حامیان این حرکت را «وکالت مردمی»
میدانستند.
واکنش متقابل:
این اقدام باعث شد سایر گروههای مدنی، جریانات چپ،
جمهوریخواه و ملیگرایان کُرد و بلوچ احساس خطر کنند و از
ائتلاف جدا شوند. شکافی که در بهار
۱۴۰۲ (۲۰۲۳)
ایجاد شد، نه تنها ائتلاف را فروپاشید، بلکه
دیاسپورا را به دو اردوگاه متخاصم تبدیل کرد.
۳-
سفر به اسرائیل (آوریل
۲۰۲۳)
سفر رضا پهلوی به
اسرائیل درست در زمانی که تنشهای منطقهای رو به افزایش
بود، اگر تیر خلاص بر «اجماع ملی» به حساب نیاید، اقدامی بود
که شکافهای موجود را به صورت چشمگیر تشدید کرد. این اقدام:
چرا این شکاف «چشمگیر» شد؟
این شکاف حاصل «عدم آمادگی برای تکثرگرایی» میباشد.
وقتی به جای نهادسازی، تمام انرژی روی «شخص» متمرکز شد، دو
اتفاق افتاد:
۱-
حامیان:
هر نقدی به رضا پهلوی را «خیانت» یا «همسویی با رژیم» تلقی
کردند.
۲-
منتقدان:
هر حرکت او را گامی به سوی «استبدادِ فردیِ جدید» دیدند.
«جنگ و بیداری»:
امروز که در سال
۲۰۲۶
و در آستانه بحرانهای بزرگتر و درگیر تجاوزات کشورهای بیگانه
هستیم، میبینیم که آن شکافی که از
۲۰۲۳
آغاز شد، چطور توانِ چانهزنیِ ملی ما را در برابر ابرقدرتها
تضعیف کرده است. در حالی که دشمن روی این تفرقه حساب کرده، ما
همچنان درگیرِ «صلاحیت یا عدم صلاحیتِ یک نفر» هستیم، به جای
آنکه به فکر «ساختارِ نجات» باشیم.
جابهجاییهای ناگهانی در لایههای مدیریتی و اجراییِ جریانات
سیاسی، آن هم در محیطی مثل تورنتو که قلب تپندهی دیاسپورای
ایرانی است، همواره حامل پیامهای مهمی است. این تغییرات
معمولاً «اتفاقی» نیستند و دقیقاً با «نفسِ رهبری» و
«سازماندهی ارگانیک در مقابل سازماندهی پروژهای» پیوند
میخورند.
۱-
تحلیل جابهجایی چهرهها در تورنتو
افرادی باسابقه، شناختهشده و سنتیِ پادشاهخواهی در تورنتو
وجود داشتند که فعالیتهایشان عمدتاً بر پایهی روابطِ محلی و
لایههای قدیمیترِ کامیونیتی بنا شده بود. اما ظهور ناگهانی
چهرههای
جدید و به دست گرفتنِ نبضِ تجمعات و فعالیتهای میدانی،
نشاندهنده تغییرِ «تاکتیک» است:
·
از سیاست به «اکشن»:
انتخاب افراد ناشناخته با تجربه کمتر سیاسی، برای رهبری
میدانی، پیامی از جنسِ «قدرتِ سخت» و «نظمِ خیابانی» دارد. این
تغییری از لایهی «تحلیل و سخنرانی» به لایهی «هژمونی میدانی»
میباشد.
·
پروژهی «تطهیر و نوسازی»:
جریانات پادشاهخواه برای جذب نسل جدید و عبور از چهرههای
تکراری، نیاز به خونِ تازه و چهرههایی داشتند که سوابقِ حزبیِ
پیچیده نداشته باشند.
برای مثال، در برههای چهرههایی مانند سلمان سیما، عباس
حیدری، حمید قهرمانی .... در سازماندهی فعالیتها نقش
پررنگتری داشتند؛ اما در ادامه، با ظهور چهرههای جدیدتر و
میدانی، همچون سالار غلامی ترکیب کنشگران تغییر کرد— تغییری که
میتواند نشانهای از گذار از شبکههای سنتی به الگوهای
سازماندهی متمرکزتر یا پروژهمحور باشد.
البته نقش گلدی
قمری، نماینده سابق حزب کانسرواتیو انتاریو، که به یک
«کنشگر میدانی دیاسپورا» نه در سطح سازماندهی بلکه در
موضعگیری سیاسی و رسانهای مبدل شده، نامربوط به این مبحث
نیست.
۲-
چرا این جابهجایی قابل تامل است؟
این جابهجایی چند پرسش کلیدی ایجاد میکند:
·
انتصاب یا انتخاب؟
آیا این تغییر حاصل یک فرایندِ دموکراتیک و ارگانیک در درونِ
آن جریان بود یا یک
«ابلاغِ
استراتژیک» از مرکزِ قدرت (اتاقفکرهای حامیِ رضا پهلوی)؟
·
هدف از حاشیهنشینیِ قدیمیها:
آیا قدیمیها به دلیل «عدم کارایی» و یا «عدم اعتماد» کنار
رفتند یا به دلیل «مخالفت با تندرویهای جدید»؟ حذف چهرههای
باسابقه معمولاً نشانهی
«یکدستسازی» برای اجرای یک پروژهی خاص است.
·
نقشِ «اطلاعات و سرمایه»:
کسانی که ثروت و اطلاعات دارند، مهرهها را جابهجا میکنند.
آیا این تغییرِ ویترین، در جهتِ «رهبریِ غیرارگانیک» نیست؟
۳-
جناحی و حزبی شدنِ فعالیتها
وقتی یک جریان، چهرههای بومی و شناسنامهدارِ را به نفعِ یک
چهرهی «سمبلیک و میدانی» کنار میزند، یعنی از دموکراسیِ
درونگروهی فاصله گرفته و به سمتِ
«سلسلهمراتبِ اقتدارگرا» حرکت کرده است.
در تورنتو، این تغییر باعث شد که فعالیتهای پادشاهخواهی
«منسجمتر» به نظر برسد، اما همزمان «شکاف» با سایر گروههای
دموکرات را عمیقتر کرد؛ زیرا زبانِ گفتگو با یک «کنشگر مدنی»
متفاوت از زبانِ گفتگو با یک «فرماندهی میدانی» است.
۴-
شناختِ بازیِ قدرت در لایههای زیرین
چرا در جریانات سیاسی ما، ناگهان فعالان باسابقه به حاشیه
میروند و چهرههای جدید با ماموریتهای خاص ظاهر میشوند؟ آیا
این نشانهی سازماندهیِ مردمی است یا مهندسیِ قدرت؟ اگر
ما به دنبال دموکراسی هستیم، چرا ساختارهایِ ما شبیه به
پادگانهای نظامی عمل میکنند؟
در تحلیل چنین جابهجاییهایی، نمیتوان نقش احتمالی عوامل
بیرونی، از جمله تلاشهای نفوذ یا تأثیرگذاری دولتها را
بهطور کامل نادیده گرفت؛ پدیدهای که در بسیاری از جنبشهای
سیاسی در تبعید نیز مشاهده شده است. با این حال، در نبود شواهد
شفاف، این فرضیه باید در کنار سایر توضیحات — مانند تغییرات
نسلی، تحولات رسانهای، و بازآرایی درونی جریانها — مورد
بررسی قرار گیرد.
۵- تثبیتِ جایگاه از طریقِ بحرانهایِ امنیتی
در مسیرِ برآمدنِ چهرههایِ جدید در دیاسپورا، حوادثِ جانبی
نیز نقشِ "شتابدهنده" را ایفا کردند. برای نمونه،
وقوعِ حوادثی همچون حمله به مراکزِ مرتبط با فعالانِ میدانی در
تورنتو (مانند حادثهی تیراندازی به باشگاهِ ورزشیِ سالار
غلامی)، فارغ از ابعادِ حقوقی و پلیسی، تأثیری عمیق بر
"برندِ سیاسی" این افراد داشت.
در روانشناسیِ سیاسی، وقتی یک چهرهیِ نوظهور هدفِ تهدید یا
حمله قرار میگیرد، در ذهنیتِ جمعیِ حامیان به عنوانِ کسی که
"هزینهیِ واقعی" پرداخته و به "تهدیدی جدی برایِ
خصم" تبدیل شده، بازتعریف میشود. این واقعه، سالار غلامی
را از سطحِ یک ورزشکارِ حامی به سطحِ یک "کُنشگرِ خطِ مقدم"
ارتقا داد و لایههایِ محافظتی و وفاداریِ بیشتری را در اطرافِ
او شکل داد. این "اعتبارِ ناشی از خطر"، دقیقاً همان
عنصری بود که خلأِ سوابقِ طولانیِ سیاسی را پر کرد و به او
مشروعیتی بخشید که فعالانِ قدیمی و آکادمیکِ مقیمِ کانادا،
فاقدِ آن بودند.
۶- چرا این شکاف «چشمگیر» و پایدار شد؟
این شکاف را نمیتوان صرفاً به رقابتهای سیاسی یا اختلافات
ایدئولوژیک تقلیل داد؛ بلکه باید آن را حاصل همزمانِ سه عامل
ساختاری، فناورانه و روانشناختی دانست که در یکدیگر تقویت
شدهاند:
الف-
نقش شبکههای اجتماعی: مهندسی ناخواستهی دوقطبی
در مجموع، پلاتفرمهای مختلف، بخصوص ایکس و اینستاگرام در
سوشیال مدیا منطق کنش سیاسی را دگرگون کردهاند. این فضاها
بهجای پاداش دادن به «تحلیل پیچیده»، به «موضعگیریهای سریع،
احساسی و قطبی» پاداش میدهند.
در چنین محیطی:
- مواضع میانه و مصالحهجویانه دیده
نمیشوند.
- کنشگران برای دیده شدن، ناگزیر به اتخاذ مواضع تندتر
میشوند.
- الگوریتمها عملاً «اتاقهای پژواک» میسازند که در آن هر
گروه فقط صدای خود را میشنود.
نتیجه اینست که اختلافات طبیعی سیاسی، بهسرعت به «مرزبندیهای
هویتی» تبدیل میشوند؛ جایی که دیگر بحث بر سر برنامه و ساختار
نیست، بلکه بر سر «وفاداری یا خیانت» است.
ب- خلأ
نهادهای واسط: جایگزینی کمپین به جای ساختار
در غیاب احزاب، اتحادیهها و نهادهای نمایندگیِ پایدار،
اپوزیسیون عملاً از «زیرساخت سازمانی» محروم است. در چنین
شرایطی، آنچه جایگزین نهاد میشود، «کمپین» است:
کمپینهایی مانند
«من وکالت میدهم» بهسرعت شکل میگیرند اما فاقد سازوکار
پاسخگویی، تصمیمگیری جمعی و تداوم هستند و بیش از آنکه
«ساختار تولید کنند»، «انرژی مصرف میکنند». این وضعیت بهطور
طبیعی به سمت «شخصمحوری» میل میکند. زیرا در نبود نهاد، فرد
تبدیل به نقطهی تمرکز، هماهنگی و حتی مشروعیت میشود. در
نتیجه، رقابت سیاسی نه میان «برنامهها و ساختارها»، بلکه میان
«چهرهها» شکل میگیرد.
ج-
عامل روانشناختی دیاسپورا: میل به قطعیت در شرایط بیثباتی
بخش قابل توجهی از دیاسپورای ایرانی، تجربهی مهاجرت، گسست، و
در بسیاری موارد تروما را با خود حمل میکند. فاصله از میدان
واقعی سیاست در داخل کشور نیز به این وضعیت دامن میزند.
در چنین بستری:
عدم قطعیت بالا است، دسترسی به اطلاعات دقیق محدود یا
غیرمستقیم است، و احساس فوریت برای «نجات» وجود دارد. این
ترکیب، بهصورت ناخودآگاه تمایل به «راهحلهای ساده و سریع»
را تقویت میکند:
- ترجیح یک «رهبر مشخص» بهجای یک «فرآیند
پیچیده»
- تمایل به دوگانهسازی (خیر/شر، با ما/علیه ما)
- کاهش تحمل برای ابهام و تکثر
در چنین شرایطی، «شخصمحوری» نه صرفاً یک انتخاب آگاهانه، بلکه
تا حدی یک پیامد ساختاری است. اما مشکل از جایی آغاز میشود که
این ضرورت موقت، به یک الگوی پایدار تبدیل میگردد. زیرا
حامیان، هر نقد را تهدید تلقی میکنند و منتقدان، هر تمرکز
قدرت را نشانهای از بازتولید استبداد میبینند. در نهایت،
بهجای رقابت بر سر «چگونگی ساختن آینده»، نزاع بر سر «چه کسی»
جایگزین «چه ساختاری» میشود.
این پدیده محدود به یک جریان خاص نیست. گرایش به شخصمحوری،
(حذف)، و قطبیسازی را میتوان— با اشکال و شدتهای متفاوت —
در بخشهای مختلف اپوزیسیون مشاهده کرد. تمرکز بر یک نمونه،
تنها زمانی مفید است که به درک یک الگوی عامتر کمک کند، نه
آنکه خود به یک موضعگیری جناحی تقلیل یابد.
جنگ، مشروعیت و آزمون رهبری در عصر مداخله و بحران مشروعیت
جنگ اخیر، صرفنظر از نتایج نظامی آن، تأثیرات عمیقی بر
معادلات سیاسی آینده—چه در داخل ایران، چه در دیاسپورا و چه در
سطح منطقهای و بینالمللی—بر جای خواهد گذاشت.
پیش از جنگ:
در دوره پیش از جنگ، همزمان با افزایش تنشهای منطقهای،
نشانههایی از رشد فعالیتهای حمایتی از
رضا پهلوی
در بخشهایی از دیاسپورا دیده میشد. در شهرهایی مانند تورنتو،
تجمعات قابلتوجهی شکل گرفت که با نقشآفرینی برخی کنشگران
میدانی— از جمله و بخصوص افرادی مانند رضا غلامی — از انسجام و
سازماندهی نسبی برخوردار بود.
وقتی جنگ، رهبری را به عامل شکاف تبدیل میکند
در این میان، نوع موضعگیری و مرزبندی رهبران سیاسی— از جمله
رضا پهلوی — در قبال جنگ و مداخله خارجی، میتواند نقش
تعیینکنندهای در کاهش یا تشدید این شکاف ایفا کند؛ زیرا در
غیاب نهادهای پایدار، این مواضع فردی هستند که بهسرعت به
شاخصهای هویتی برای حامیان و منتقدان تبدیل میشوند.
با این حال، با آغاز درگیریهای نظامی و افزایش سطح تخریب و
تلفات انسانی، این روند با تغییراتی مواجه شد. به نظر میرسد
در بخشی از افکار عمومی، بهویژه در میان کسانی که نسبت به
مداخله خارجی حساس هستند، نوعی بازنگری در مواضع شکل گرفته
است. اینکه این تغییر تا چه حد عمیق و پایدار خواهد بود، به
مسیر و پیامدهای جنگ بستگی دارد — مسیری که در شرایط فعلی با
عدم قطعیت بالایی همراه است.
در جامعهای با حافظه تاریخی حساس نسبت به مداخله خارجی،
هرگونه تصور از همسویی با اقدام نظامی بیگانه — حتی اگر با هدف
تسریع گذار سیاسی مطرح شود — میتواند هزینههای مشروعیتی
قابلتوجهی ایجاد کند. این مسئله پیشتر نیز در تجربه
گروههایی مانند مجاهدین خلق
که در دوران جنگ هشت ساله
در کنار دولت عراق قرار گرفت، بهوضوح قابل مشاهده بوده است.
در چنین بستری، خطر اصلی نه صرفاً در خود جنگ، بلکه در تعمیق
شکافهای اجتماعی و سیاسی است. جنگ، بهطور طبیعی فضای گفتوگو
را محدود و قطبیسازی را تشدید میکند. در این میان، اگر بخشی
از اپوزیسیون در موقعیتی قرار گیرد که
—
حتی
ناخواسته — بهعنوان همسو با منطق مداخله نظامی خارجی تلقی
شود، این امر میتواند شکاف میان دیاسپورا و بدنه اجتماعی داخل
کشور را عمیقتر کند.
واقعیت این است که بخش قابلتوجهی از جامعه ایران، همزمان از
استبداد داخلی و مداخله خارجی فاصله میگیرد. هر راهحلی که
یکی از این دو را نادیده بگیرد، با محدودیت جدی در کسب پذیرش
اجتماعی مواجه خواهد شد.
مشروعیت:
در نهایت، پذیرش هر بازیگر سیاسی در دوره پس از بحران، تا حد
زیادی به این وابسته است که مرز میان «حمایت بینالمللی» و
«اتکا به مداخله نظامی خارجی» چگونه تعریف، ترسیم و درک شود.
این مرز، نه فقط یک مسئله سیاسی، بلکه یک مؤلفه تعیینکننده در
مشروعیت آینده خواهد بود.
رهبری و رفتار دیاسپورا: از بسیج هیجانی تا شکاف پایدار
در تحلیلِ خیزشهای اخیر، نباید از نقشِ روانشناختیِ "رهبری"
در بسیجِ تودههایِ خاموشِ دیاسپورا غافل شد. صعودِ آمار
شرکتکنندگان در تورنتو از ۵۰ هزار به ۳۵۰ هزار نفر، تنها یک
جابهجاییِ فیزیکی نبود؛ بلکه پاسخی بود به نیازِ بخشی از
جامعهی مهاجر برای یافتنِ یک "نقطه اتکایِ نمادین". برای
بسیاری که دههها در انزوا یا بیتفاوتیِ سیاسی زیسته بودند،
ظهورِ رضا پهلوی به عنوان یک رهبرِ "آماده و دردسترس"، نقشِ یک
کاتالیزور را ایفا کرد که به آنها "هویتِ کنشگری" بخشید.
اما این نوع بسیجگری، یک پارادوکسِ درونی دارد. وقتی انگیزه
حضور، نه بر پایه "آموزشِ سیاسیِ ریشهدار"، بلکه بر اساس
"پیروی از یک نماد" شکل میگیرد، رفتارِ توده به شدت تابعِ
جهتگیریهایِ رهبر میشود. در این الگو، همان لیدری که
میتواند صدهزار نفر را با شعارِ تغییر به خیابان بیاورد، با
تغییرِ لحن یا اتخاذِ مواضعِ همسو با قدرتهایِ بیگانه،
میتواند همان جمعیت را دچارِ "سرگشتگیِ اخلاقی" کند.
باید در نظر داشت که رضا پهلوی، خود محصولِ زیستِ طولانیمدت
در جو غرب است و شاید بیش از آنکه با واقعیاتِ میدانیِ داخل
ایران همنوا باشد، با ساختارِ فکریِ دیاسپورا همگونی دارد.
این همگونی باعث شد که در مقطعی، "مطالباتِ خیابانی" با
"سیاستهایِ کلانِ قدرتهایی چون دولتِ وقتِ آمریکا و اسرائیل"
گره بخورد. نتیجهیِ این گرهخوردگی، ایجادِ موجی از
"جنگطلبیِ هیجانی" بود که با اولین نشانههایِ تخریبِ واقعیِ
جنگ، جای خود را به عقبنشینی یا سکوتِ شرمسارانه داد. این
تجربه نشان میدهد که رهبریِ مبتنی بر "تهییجِ نمادین" بدون
"زیربنایِ آگاهیِ ملی"، همانقدر که سریع شعلهور میشود، در
برابرِ واقعیتهایِ سختِ تاریخ (مانند جنگ) آسیبپذیر و شکننده
است.
شفافیتِ تحلیلی و تعهد به نقد؛ فراخوانی برای شناختِ عمیقتر
در تدوین این تحلیل، کوشش شده است تا با رعایت اصلِ بیطرفی و
پرهیز از سوگیریهای شخصی، صرفاً بر پایهی دادهها و اطلاعاتِ
در دسترسِ عموم استناد شود. در این مسیر، تلاش بر این بوده که
از اخبارِ غیرقابل ارزیابی و شایعاتِ پیرامونی فاصله گرفته شود
تا اعتبارِ تحلیلیِ متن حفظ گردد. با این حال، از هرگونه نقد
یا تذکر در خصوصِ عباراتی که ممکن است با این رویکرد مغایرت
داشته باشد، استقبال میکنم و متعهد به بازبینی و تصحیحِ آنها
خواهم بود.
این نوشتار نه به عنوان فصلی پایانیافته، بلکه به مثابهی یک
"پروژهیِ در حالِ تکامل" برای شناخت خود و فهمِ عمیقترِ
هویتِ جمعیِ ماست. از اینرو، استقبال از نگاهِ منتقدانه و
دستاوردهایِ تحلیلیِ دیگر پژوهشگران، بخشی از فرآیندِ تکمیلیِ
این مسیرِ شناخت خواهد بود.
در پایان، تأکید بر این نکته ضروری است که این نوشتار یک "متن
پویا و زنده" تلقی میشود. فرآیندِ شناختِ پدیدههایِ
پیچیدهیِ اجتماعی، مسیری همیشگی است؛ لذا این تحلیل با
دستیابی به دادههایِ تازهتر، بازخوردهایِ دقیقتر و تکاملِ
دیدگاههایِ پژوهشی، بهطور مستمر در حالِ بازبینی، تغییر و
تکمیل خواهد بود. از اینرو، تغییرات و اصلاحاتِ تدریجی در
محتوا، بخشی از ماهیتِ تحقیقیِ این پروژه است و با هدفِ
دستیابی به نزدیکترین روایت به حقیقت انجام میپذیرد. |